تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

حکايت (درفضيلت سيرت و صورت )

زنی ناشزه گريبان شوی همی گرفت و همزمان گوش او همی کشيد که انبان زر بگشای تا بدان وسيلت پوست صورت همی کشم که دستمزد طبيب بسيار است و مخارج درمان بی شمار

شوی که از مخارج تاتوی ابروان و تزريق لبان و کاشت موی و پيلينگ روی مسبوق می بود و هزينه ساکشن چربی بدست اطباء غربی بر دوش او سنگينی می نمود ، در انديشه فرو رفت و با خويش همی گفت :

              در شگفتم زين همه مکر و دغل                          کرده زيبا جمله اعضا با عمل

              آنکه بودی در نظر زشت وعبوس                        گشته نيکورخ بسان نو عروس

او خيرگی به نهايت برد و چون شوی به مرز خفقان رسانيد، گريبان او رهانيد و به او فهمانيد که اگر حاجتش روا نگرداند از چنگش رها نتواند.

شوی دست تامل بر محاسن مبارک برکشيد و سر در جيب تفکر فروهمی برد، که گناه او به درگاه حق چه بوده است که عذابی اليم برو گشوده است.

در اين حال ندا آمد که اگر چشم دل می گشودی وبا خردمندان مشورت می نمودی اکنون اسير بلا نبودی و آسوده و راحت می غنودی

               هرکه عقلش را دهد بر دست حس                     گر طلا باشد بگردد همچو مس

               گر دهی ميدان به نفس بوالهوس                       کس نباشد غير حق فرياد رس

حکما گفته اند آنکه سيرت بر صورت برتری دهد فرشته است و آنکه صورت و سيرت توامان ارج نهد آدميست و آنکه صورت بر سيرت مرجّح داند ، ابليس است.

               سيرت و صورت دلا با هم نکوست                 خوش بود وقتی که می اندر سبوست

لاجرم آنکه سيرتش زيباست، اگر صورت نکو گرداند خداوند کار او صواب می داند و گرنه عملش به هيچ خواند و او را از درگاه خويش براند.

 

نویسنده : ساسان برمکی

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

آرزوهایی که حرام شدند

 
شعر از : شل سیلور استاین
 
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
 
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
 
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
 
نوشته شده توسط هستی در 8:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

قطار می رود ...


قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...


قيصر ‌امين‌پور

نوشته شده توسط پرستو در 0:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

خاطرات يك دانشجوي دم بخت!!!



دوشنبه اول مهر: امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه: امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:لابد ايشان خواب بودن!؟ من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

چهارشنبه: امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

جمعه: امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

سه هفته بعد شنبه: امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

سه شنبه: امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه: امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي شوم؛ اما من قبول نمي*كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه: امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميدم كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم!

منبع: روزانه


نوشته شده توسط هستی در 0:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

هفته ای که گذشت


هفته ای پرکار و مفید ...

                                 خستگی زیاد بعد از انجام کارها .....


                                                                                 یک حس خوب و رضایت بخش ....


نوشته شده توسط پرستو در 1:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

مرگ همكار بد!

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

آآ«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.آآ» 

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: آآ«این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آآ»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
آآ«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است
.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.آآ»

منبع

نوشته شده توسط هستی در 8:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

تو مگر نان داری ؟

آدمك تنها ، بر سر مزرعه اي بنشسته
مزرعه خالي است از سبزي و آب
آدمك بي كار است
مي نشينم پيشش

آدمك مي پرسد
"تو مگر مي داني چه شده كه چنين گشته ده كوچك ما"

من به او مي گويم

آدمك برق صداقت ديگر در چشمان كسي پيدا نيست
تو اگر ديدي ، شك كن
شايد آن تابش خورشيد بود

آدمك مردم آبادي ما نان ندارند كه در آب روان خيس كنند و درخت گردو خشكيده
نان و گردو و پنير قيمت جان من و ما شده است

آدمك مزرعه ات را بنگر
هيچ چيز در آن نيست
همه را دزديدند
مردم ما همه مي دزدند از يكديگر
گاه يك دانه نان
گاه يك دانه قلب
گاه جان از هم مي گيرند به زور

آدمك در خوابي
چشم بگشا و ببين
كه اگر شانس شود يار تو در اين دنيا
تو شوي خان ، شايد خانزاده
و دگر هيچ كسي به دو دستان دراز تو نخواهد خنديد
و اگر نه تو فقط آدمك جاليزي
و دگر حتي آن بچه كلاغ از نگاه تو نخواهد ترسيد
و نشيند بر دستان درازت و سرت را كند او تكه و پاره بد بخت

آدمك اينجا مردم گوشهاشان كر گشته و دو چشماشان كور
هيچ كس نشنود اندوه كسي را ديگر

آدمك ، مردم آبادي ما
اگر از جنس بزرگان گردند ، نانشان در روغن خواهد بود
و اگر نه شايد همه مجبور شوند كه تو را بيرون انداخته
و خودشان آدمكي بر سر جاليز شوند
و هر از چند دو دستاشان را رو به بالا ببرند
تا كه شايد دو كلاغي بپرند

آدمك اينجا هيچ ، بر سر جاي خودش نيست دگر
شب همه بيدارند و همه غم دارند
و اگر خواب به چشم آنها باز آيد ، خوابشان كابوس است

آدمك نيم نگاهي به نگاهم انداخت
ليك لبخند زدم

آدمك گفت برو
و پس از رفتن من ، آن كلاغ كوچك هر دو چشمش را كند

منبع : فاطی

 

نوشته شده توسط پرستو در 17:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

دانش ؟! جو

Icon_star_empty در صورت خوانا نبودن نوشته های تصویر اول به بزرگی خودتون ببخشین ، بعدم روی تصویر کلیک کنید تا با سایز واقعی نشون داده بشه!

منبع : زیاده عرضی نیست

 

نوشته شده توسط پرستو در 15:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

نظر جالب رهبر انقلاب درباره تخت‌جمشيد

رهبر انقلاب اسلامي صبح روز چهارشنبه در ديدار مسئولان اجرايي ـ اداري بخش‌هاي مختلف استان فارس، خدمت به ملت بزرگ ايران و از جمله مردم فهيم و خوش‌ذوق فارس را، لذتبخش و نشانه توفيق الهي مسئولان دانستند و تأکيد کردند: بايد با خدمتگزاري «حقيقي و خستگي ناپذير» و «تکريم و احترام مردم»، اين نعمت بزرگ الهي را شکرگزاري کرد.

رهبر انقلاب اسلامي با اشاره به دو نگاه متفاوت به آثار تاريخي قبل از اسلام از جمله تخت جمشيد افزودند: از يک منظر، اين آثار متعلق به جباران تاريخ ايران است و نفرت از استبداد و جباريت، اينگونه آثار را در چشم و دل انسانها از جمله متدينين، بي‌جاذبه مي‌کند اما از جنبه مثبت، نبايد فراموش کرد که اين آثار، به هر حال محصول سرپنجه هنرمند، ذهن خلاق، روحيه بلند نظر و «ذوق و ابتکار ايراني» است و اين واقعيات، تخت جمشيد و ديگر آثار تاريخي را در سراسر کشور، مايه افتخار ملت ايران و جزو مفاخر تاريخي اين کشور قرار مي‌دهد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پرستو در 0:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

و خداوند آدم را از خاک آفرید !


من اشتباه کردم بینندگان محترم ...

همش تقصیر شکلاته با این پستای مسخره اش ... منو ببخشین


نوشته شده توسط پرستو در 14:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

فـــــــــــــــرهنگ لغات

آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود.

آدم خوار: انسان دوست افراطي

آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن!

احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد!

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند.

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر!

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت !

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود!!

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف!

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند!

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

با تشکر از آقا پویا 

نوشته شده توسط پرستو در 15:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

روز جهانی آزادی مطبوعات

منیع : نیک آهنگ

 

نوشته شده توسط پرستو در 20:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

اندر حکايت گرانی چنانکه افتد و دانی

 با پوزش از پيشگاه حضرت مولاناجلال الدين بلخی

 

  بشنو از نی چون حکايت می کند               از گرانی ها شکايت می کند

    چون زبان بنده را ببريده اند                        بال پرواز مرا هم چيده اند

    سکه خواهم کيسه کيسه بی شمار           تا گرانی را کنم شايد مهار

    هرکسی بر رخ نهد يک تپه ريش                 بيمه گردد تا ابد با پشم خويش

    من به هر بيچاره ای گريان شدم                  يار بی چيزان و درويشان شدم

    هرکه آمد فتنه زد در کار من                       همچو ملايان نشد غمخوار من

    هان چه بايد کرد ما را زور نيست                 حاضريم از بهر مردن گور نيست

    مرگ ما نزديک اما دور نيست                      کس به فکر اين تن رنجور نيست

    هر که را پارتی نباشد نيست باد                 گشته فربه بطن آقا، نيست باد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پرستو در 14:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

جزئيات تازه از 24 سال شكنجه دختر اتريشي توسط پدر

پدر شكنجه گر اتريشي كه دخترش را 24 سال در زيرزمين خانه اش محبوس كرده بود، پذيرفت كه در اين سال ها وي را مورد تعرض و شكنجه قرار داده است. «جوزف فريتزل» 73ساله كه تا ديروز درباره اتهام تعرض به دخترش سكوت كرده بود، سرانجام اعتراف كرد اليزابت را هنگامي كه 19ساله بود، به زيرزمين خانه دو طبقه اش برد و در تمام اين سال ها وي را در آنجا زنداني كرده و از او صاحب 7 فرزند شده كه يكي از آنها فوت شده است. فرانس پولتزر - رئيس اداره تحقيقات جنايي پليس اتريش- در يك كنفرانس مطبوعاتي گفت؛ جوزف اعتراف كرده كه در زيرزمين خانه يك دخمه ساخته و دخترش را به زور در آنجا زنداني كرده و وي را مرتب كتك مي زده و مورد تعرض قرار مي داده است.

اليزابت 28 آگوست سال 1984 با داروهاي آرام بخشي كه پدرش به وي خورانده بود بيهوش و از سوي وي به زيرزمين خانه به مساحت 60 متر مربع و ارتفاع 7/1 متر منتقل شد. جوزف كه مهندس برق است و به غير از اليزابت 6 فرزند ديگر نيز دارد، پس از اين اقدام به خانواده و اقوامش گفت؛ اليزابت 19 ساله در پي عضويت در يك فرقه خانه را ترك كرده است و ديگر كسي نبايد منتظر بازگشت وي باشد.

جوزف پس از تولد سه فرزند اول دخترش...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پرستو در 20:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

بازی وبلاگی

چند روز پیش توسط ادمین جان به چند بازی وبلاگی دعوت شدم ، از اونجا که ایشون خیلی نسبت به بنده لطف دارند ، منم دعوت ایشون رو رد نمی کنم و جواب سوالا رو میدم :

1. چند مورد از آرزوهای محال خود را بیان کنید.

آرزوی محال ؟ واقعیتش رو بخواین من خودم رو طوری تربیت کردم که دیگه آرزوی دست نیافتنی ندارم ، منظورم اینه که چیزهای غیرطبیعی که دست یافتن به اونا غیرممکنه جزو آرزوهام محسوب نمی شه !

ولی یه چیزایی رو دوست دارم : یکی اینکه می تونستم هر موقع خواستم نامرئی بشم و بقیه نتونن منو ببینند.

دوم اینکه ساعت برنارد که زمان رو نگه می داشت در اختیار داشتم ( مخصوصا شب های امتحان )

همچنین می خواستم با آدم کوچولو ها رابطه داشتم و با اونا دوست می بودم ...


2. پنج دقیقه اول اتصال به اینترنت خود را شرح دهید.

خب من موقعی که به اینترنت وصل می شم ، اول از همه وبلاگم رو چک می کنم ، بعد یاهو مسنجر و ایمیل یاهو و جی میلم رو چک می کنم . ( فکر کنم 5 دقیقه تموم بشه )

بعد ار اون هم توییتر رو باز می کنم ، بالاترین رو می خونم ، وبلاگهای به روز شده دوستان رو می خونم و ....


3. از چه هله هوله ای خوشت می آد ؟!

هله هوله ؟ خب همه چی ! شما بگین از چی بدن می آد ! ولی بیشتر چیزای شیرین رو می پسندم مثل : بستنی ، دلستر ، کیت کت ، هابی و ...


تموم شد

خب طبق معمول باید چند نفر رو به این بازی دعوت کنم ، ولی من می خوام از همه دعوت کنم حداقل یکی از این بازی ها رو انجام بدن ، اگه هم وبلاگ ندارند توی نظرات همین پست بازی رو انجام بدن...

البته یه دعوت نامه اختصاصی واسه افراد زیر دارم که حتما باید بازی رو انجام بدن :

خاطره گل خودم ، ستاره عزیزم ، آقا پویا ، مریم خانم اردکانی، زهرا خانم اچ بی، آقا محسن گل و گلاب

ممنونم


نوشته شده توسط پرستو در 0:42 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

آیا میدانستید ؟ !

آيا ميدانستيد كه پل خواجو در زمان سلاطين صفويه در اصفهان ساخته شده است ؟

آيا ميدانستيد كه گوش و بيني در تمام طول عمر انسان در حال رشد ميباشد و بزرگتر ميشود ؟

آيا ميدانستيد كه نام پايتخت قرقيزستان بيشکک است و مساحت آن از استان کرمان کمتر است ؟

آيا ميدانستيد كه بيش از صد ميليــــــــارد کهکشان تا به اکنون در جهان شناسايي شده اند ؟

آيا ميدانستيد که اسب ماده سي دندان و اسب نر سي و شش دندان دارد ؟

آيا ميدانستيد که سياره اورانوس پانزده قمر ? ماه ? دارد ؟

آيا ميدانستيد که زمين از حيث بزرگي پنجمين و از حيث فاصله با خورشيد ، سومين سياره منظومه شمسي است؟

آيا ميدانستيد که کنگوکينشاسا همان کشور زئير ميباشد ؟

آيا ميدانستيد که زهر مار کبری بيشتر بر روی مراکز تنفسی اثر کرده و باعث خفگی صيد می‌شود ؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هستی در 8:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

مردمان عجیب

بی شک مردمان عجیبی هستیم !

از یک طرف عرب ستیز ترین ملت گیتی هستیم و از طرف دیگر گذرنامه های تک تکمان ممهور است به مهر سفارت امارات متحده ی عربی در جوانی و عربستان در کهنسالی !

از آن طرف دم زدن از وطن پرستی و تمدن 2500 ساله مان گوش فلک را کر کرده و از این طرف به سختی توان جمع کردن یک میلیون امضا برای جلوگیری از تغییر نام خلیج فارس را داریم در همان حال که به راحتی نیم میلیون پیامک در یک ساعت برای عادل فردوسی پور و برنامه اش می فرستیم ! ..........

نوشته شده توسط پرستو در 14:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

گروه 99 را مي شناسيد ؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.

روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »

پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»

پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»

پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!

پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند:
آنان زياد دارند اما راضى نيستند.
تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند!
اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

منبع

نوشته شده توسط پرستو در 11:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم اردیبهشت 1387

خانم کپی ، همچنان در صدر ...

 

هکر حرفه ای !!! پس چی شد ؟ چرا نتونستی هکم کنی ؟  حالا دیدی هکر واقعی کیه ؟ دیدی به چه راحتی وبلاگم رو پس می گیرم ؟

 پی نوشت : بینندگان عزیز ، به زودی ماجرای هک شدن!!! دوباره ام رو واستون تعریف می کنم تا با هم بخندیم  منتظر باشین ، خیلی هکر !!! حرفه ایه !!!

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

هکر حرفه ای !!!

سلام به دوستداران گل خانم کپی

امروز می خوام ماجرای هک شدن !!! وبلاگم واست تعریف کنم ( البته اگه بشه اسمشو بذاریم هک ! )

آقای هکر محترم !!! (ناتاشا خانم) که فکر می کنم فقط از کامپیوتر و اینترنت فقط خاموش و روشن کردن ، اونم از رو کاتالوگ رو بلد باشه ، چندی پیش به عنوان مهمان وارد خوابگاه شدند !

ایشون که فکر می کنم از جنگل تشریف اورده بودند و از انسانیت و زندگی اجتماعی بویی نبرده بودند ، با دیدن کامپیوترهای خوابگاه که نصب هر نرم افزاری روی اون ممکن است ( بچه های خوابگاه با هم دوستند و نیازی به ادمین و یوزر نیست ) نقشه هک کردن !!! به سرشون می زنه

خلاصه ایشون چون در زمینه هک خیلی خیلی خیلی ... حرفه ای بودند ، با نصب یک برنامه خیلی خیلی خیلی خفن و جاسوسی تونسته پسورد های بچه ها رو درو کنه !

یاد آور بشم که این نرم افزار خیلی خیلی خیلی خفن همون key logger خودمونه که دوره ی استفاده اش واسه من یکی بر می گرده به زمان طفولیت !

خلاصه آقای هکر ما !!! (ناتاشا خانم)  بعد از زدن پسورد ها و هک جانانه اش به منزلشون (جنگل) تشریف بردند و از دلاوری هاشون برای دوستاشون (الاغ ها و کفتارها و لاشخورها ) تعریف کردند ...

خلاصه ، اینم از هک شدن وبلاگ من که تجربه ای برای شناختن حیوان های انسان نما شد ...

یاد آور بشم که خانم کپی اونقدر تو بلاگفا مهم هست که به این راحتی ها بشه وبلاگشو هک کرد

دوستدار همه شما ، پرستو

نوشته شده توسط پرستو در 20:22 |  لینک ثابت   •