تبليغاتX
خانم کپی

پیوندهای روزانه

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

وقتی بزرگ می شی ...

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني.وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

 وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . "

برگرفته از وبلاگ :حرفهای پشت فرمون

 

نوشته شده توسط پرستو در 13:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

عشق


عشق وحشی ست، و آن لحظه که کسی تلاش در اهلی کردنش کند، نابود می شود.

عشق گردبادی ست از آزادی، از بودن وحشی، از بودن خود به خود. نمی توانی عشق را اداره کنی، کنترلش کنی. کنترل که شود، دیگر مرده است. عشق آن زمان کنترل بشوت که کشته باشیش.

اگر زنده باشد، کنترلت می کند، نه بر عکس. اگر زنده باشد، تصرفت می کند. خیلی ساده در آن گم می شوی، چرا که بزرگ تر از توست، گسترده تر از توست، ابتدایی تر از توست، بنیادی تر از توست. خدا هم به همین صورت است که می آید. به همین صورت که عشق به سویت می آید، خدا هم به همین صورت است که می آید. خدا هم وحشی ست. وحشی تر از عشق. یک خدای متمدن اصلا خدا نیست.

خدای کلیسا، خدای معبد، اینها فقط بت اند. خدا مدتهاست که از آن مکان ها رخت بر بسته، چرا که خدا زندانی بشو نیست. آن مکان ها مقبره های خدایند.

اگر می خواهی خدا را بیابی، باید خود را در معرض انرژی وحشی هستی قرار دهی. عشق نخستین چشم اندازست، آغاز سفر. خدا نقطه ی اوج، نقطه ی نهایت است، اما همانند یک گردباد است که می آید. ریشه کنت می کند، تصرفت می کند. به هزار تکه می شکندت. می کشدت، و از نو احیا ات می کند...

 

نوشته شده توسط پرستو در 0:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم مهر 1387

مطالب کوتاه و خواندنی !

۱. داوينچي همزمان با يك دست مي نوشت و با يك دست نقاشي مي كرد ! 
  
۲. هيتلر از مكان هاي بسته وحشت داشت ! 
  
۳. مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند ! 
  
۴. هر انسان تا ۸ دقيقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است ! 
  
۵. اغلب مارها ۶ رديف دندان دارند ! 
  
۶. وقتي به خورشيد نگاه مي كنيد ۸ دقيقه قبل از آن را مشاهده مي كنيد ! 
  
۷. قلب ميگو در سر آن واقع است ! 
  
۸. ظروف پلاستيكي تقريبا ۵۰ هزار سال در برابر تجزيه مقاومند ! 
  
۹. حدود ۲۵۰ نفر از محققان ناسا ايراني هستند و رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است ! 
  
۱۰. دانشمندان دريافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خميازه مي كشند ! 
  
۱۱. حس بويايي مورچه با سگ برابري مي كند ! 
  
۱۲.  آيا مي دانستيد تصميم بر اين بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود ؟! 
  
۱۳. با ۳۰ گرم طلا مي توان نخي به طول ۸۱ كيلومتر درست كرد ! 
  
۱۴. فنلاند از ۱۷۰ هزار و ۵۸۵ جزيره تشكيل شده است ! 
  
۱۵. زمين در آغاز پيدايش ۲۰۰۰ بار بزرگتر از حجم كنوني اش بود ! 
  
۱۶. در زبان عربي براي كلمه شمشير ۸۵۰ واژه مختلف وجود دارد ! 
  
۱۷. گرانترين كفش دنيا ۱ ميليارد و ۷۰۰ ميليون تومان است ! 
 
۱۸. براي تخمين زدن حشره هاي روي زمين كافيست به ازاي هر انسان ۲۰۰ ميليون حشره ريز و درشت در نظر بگيريم ! 
  
۱۹. كوسه با شنيدن ضربان قلب طعمه خود، آن را پيدا مي كند ! 
  
۲۰. فيل تنها حيواني است كه نمي تواند بپرد ! 
  
۲۱. قلب وال در هر دقيقه فقط ۹ بار مي زند ! 
  
۲۲. ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت ! 
  
۲۳. در سال ۱۳۸۰ تعداد گوسفندان زلاندنو ۴۴ ميليون راس اعلام شد در حالي كه جمعيت اين كشور ۴ ميليون نفر بود ! 
  
۲۴. قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است ! 
  
۲۵. جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند ! 
  
۲۶. مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد ! 
  
۲۷. ۹۰% سم مار از پروتئين تشكيل شده است ! 
  
۲۸. چشم انسان معادل يك دوربين ۱۳۵ مگا پيكسل عمل مي كند ! 
  
۲۹. آب دريا بهترين ماسك صورت است ! 
  
۳۰. سرعت عطسه يك انسان برابر است با ۱۶۰ كيلومتر در ساعت !

 

*** با تشکر از آقا پویا

 

نوشته شده توسط پرستو در 14:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

حکایت

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند. بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟

جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد.

دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟

 رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید…

 

منبع : جیمیل خودم

 

نوشته شده توسط پرستو در 21:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387

10 سوء تعبير از موفقيت



1- بعضي از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصيلاتشان و... موفق نيستند.
هيچ كس نمي‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس براي بدست آوردنش بكوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمي‌كنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه مي‌كنند فقط اشتباهشان را تكرار نمي‌كنند.

3- براي موفق شدن بايد 60 (70، 80، 90 و...) ساعت در هفته كار كرد.
موفقيت به «زياد» انجام دادن كاري ربط ندارد، بلكه بيشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصي را اجرا كنيم موفق مي‌شويم.
چه كسي قواعد را به وجود مي‌آورد؟ موقعيت‌ها متفاوتند. گاهي لازم است از قواعد خاصي پيروي كنيم و گاهي نيز بايد قواعد ساخته خودمان را بكار بنديم.

5- اگر كمك بگيريم، اين ديگر موفقيت نيست.
موفقيت به ندرت در تنهايي رخ مي‌دهد. آن‌هايي را كه به موفق شدن تو كمك مي‌كنند، شناسايي كن. تعدادشان كم نيست.

6- بايد خيلي شانس بياوريم تا موفق شويم.
بله، كمي بايد شانس آورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جديت احتياج است.

7- فقط اگر زياد پول درآوريم موفقيم.
پول يكي از نتايج موفقيت است، اما ضامن آن نيست.

8- بايد همه بدانند كه ما موفق هستيم.
شايد با بدست آوردن پول و شهرت بيشتر، افراد بيشتري از كارتان باخبر شوند. اما، حتي اگر شما تنها كسي باشيد كه از اين موضوع باخبريد، هنوز آدم موفقي هستيد.

9- موفقيت، يك هدف است.
موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست مي‌آيد. وقتي مي‌گويي «مي‌خواهم آدم موفقي شوم» از شما سوال مي‌كنند: «در چه چيزي؟»

10- به محض اين‌كه موفق شويم، گرفتاري‌ها هم تمام مي‌شوند.
شايد فرد موفقي باشي، اما خدا كه نيستي. پستي و بلندي‌ها در پيش‌اند. از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگري است.

 

پی نوشت: فکر کردم تا حالا بعد از این همه مدت کپی نکردن خانم کپی من رو اخراج میکنه اما از اونجایی که میدونه من چقدر سرم شلوغه...

نوشته شده توسط هستی در 15:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم تیر 1387

روی جلدهای نيويورکر...

ماجرا اين است که چندی پيش يک سناتور جمهوری​خواه آمريکايی در توالت عمومی فرودگاه پايش را به علامت طالب‌بودن!!  زد به پای همسايۀ بغلی که اتفاقاً افسر پليسی بود که منتظر گير انداختن کسانی بود که در توالت عمومی مشغولياتی اين چنين داشتند.

ظاهراً اين روشی است که خيلی از مردانی که توالت‌های عمومی را مکان مناسبی برای عمليات می‌دانند، برای اينکه ببيند همسايۀ بغلی‌شان هم اينکاره است، پای خود را به پای طرف می‌زنند و اگر جوابی داده شد، آره و اينا...

اين سناتور سال‌ها خود را مرد خانواده جا زده بود و هميشه عليه همجنس‌گرايان صحبت می‌کرد، اينکاره از آب در آمد!

حالا موضوع اين کارتون روی جلد نيويورکر هم به نحوی آن ماجرا را زنده می‌کرد. وقتی احمدی‌نژاد همجنس‌گرايی را در ايران به کل انکار می‌کند، آيا ممکن است خبری هم باشد؟!

 

نوشته شده توسط پرستو در 2:12 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

نامه ای به مادرم

سلام مادرجان
از وقتی به شهر آمده ام
نمی دانی چقدر خوشحالم
تهران که خيلی بزرگ شده
سگ صاحبش را نمی شناسد
ولی صاحبش سگ را کاملا می شناسد
امروز دلم گرفته بود
با دوستم جواد به باشگاه مهرورزی رفتيم
جای خوش آب و هوايی بود
خيابان ارشاد، کوی هدايت ، بن بست اصلاحات
در آنجا ثبت نام کرديم
چقدر به جوانان بها می دهند
گفتند غصه مدرک را نخور
فقط مدرک دست کسی نده
گوش به زنگ باش، وقتی مويت را آتش زديم
سر صحنه حاضر باش
مثل ٨ تير يا ١۶ آذر
يا روزهايی که مضرب هشت است
و اوضاع هشلهفت است
از تو چه پنهان
به من چند برگ سهام عدالت دادند
وتعداد زيادی بن کتاب
که آنها را فروختم
ويک انگشتر عقيق اصل خريدم

مادر جان
اگر مرا ببينی اصلا نمی شناسی
و شايد هم من تو را ديگر نشناسم
وقتی در برابر آينه ايستادم
حسابی جا خوردم
زنجير بندگی بر گردن
حلقه عبوديت در انگشت
و محاسنم که به کلَی معايبم را پوشانده
فقط يک چيز کم دارم
روم به ديوار ، روم به ديوار
يک خواهر مهربان
که آنهم با خواندن يک خطبه صلواتی درست می شود
با اجازه شما، ذوجه اختيار می کنيم
وحلقه مهرورزی را تنگ تر می کنيم

مادر جان
چقدر گفتی نرو
همين جا بمان و روی زمين به پدر پيرت کمک کن
ولی من جهاد کشاورزی را دوست ندارم
جهاد که فقط با بيل و کلنگ نيست
تازه فهميده ام عدالت چند بخش است
و هر بخش آن در کجاست
و توسط چه کسانی اجرا می شود
تازه فهميده ام
اگر صابون را با سين هم بنويسی کف می کند
بمن چه که قرمه سبزی با قاف است يا با غين
من فقط گوشت هايش را می خورم
همين و بس
بايد توکل کرد
بعد همه چيز درست می شود

راستی مادر جان
قضيه دختر همسايه را بکلی فراموش کن
فعلا برای اجرای عدالت
وقت سرخاراندن ندارم
تا چه رسد به مابقی قضايا
اين بار داماد رفته گل بکاره
قربانت - عادل مهرگستر

نویسنده : آقای ساسان برمکی
نوشته شده توسط پرستو در 23:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

راههایی برای سادیسمی کردن شوهر !!!

  • دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي ! 
  • غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !
  • هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!
  • هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !
  • هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد و برويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !
  • هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !
  • دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد ! 
  • براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !
  • اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد : اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !
  • هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او بگوييد : عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!
  • هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !
  • هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
  • از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
  • هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين راز به گوشش نرسد !

و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد : تورو خدا منو ببخش عزيزم. و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!!

 

نوشته شده توسط پرستو در 20:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

آیا این ها را می دانستی ؟!

آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد.

آيا ميدانستي که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خوني دارند و انسان چهار گروه.

آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.

آيا ميدانستي که جنين بعد از هفته هفدهم خواب هم ميتواند ببيند.

آيا ميدانستي که روباهها همه چيز را خاكستري ميبيند.

آيا ميدانستي که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند.

آيا ميدانستي که زرافه ايستاده وضع حمل مي‌كند و نوزادش از فاصله 180 سانتي متري به زمين مي افتد.

آيا ميدانستي که سیاره مشتری 1300 برابر كره زمين است.

آيا ميدانستي رود دجله به خليج فارس ميريزد.

آيا ميدانستي که 85% گياهان در اقيانوسها رشد ميكنند.

آيا ميدانستي که اولين تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسید.

آيا ميدانستي که سريعترين پرنده شاهين است و ميتواند با سرعت 200 كيلومتر در ساعت پرواز کند.

آيا ميدانستي که اولين اتومبيل را مظفرالدين شاه قاجار وارد ايران كرد.

آيا ميدانستي که قدرت بينايي جغد 82 برابر قدرت ديد انسان است.

آيا ميدانستي که در شيلي منطقه ي صحرايي وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباريده است.

آيا ميدانستي هر 50 ثانيه يک نفر در دنيا به بيماري ايدز مبتلا ميشود.

آيا ميدانستي که وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است.

آيا ميدانستي که خرس قطبي هنگامي كه روي دو پا مي‌ايستد حدود سه متر است.

آيا ميدانستي زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز کند.

آيا ميدانستي خرگوش و طوطي تنها حيواناتي هستند كه مي‌توانند بدون برگشتن اشياء پشت سر خود را ببينند.

آيا ميدانستي که اگر همه يخهاي قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقيانوسها هفتاد متر اضافه مي شود و در اين صورت يک چهارم خشکيهاي کره زمين زير آب ميرود.

آيا ميدانستي که كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند.

آيا ميدانستي که ميزان انرژي كه خورشيد در يك ثانيه توليد ميكند ، براي توليد برق مورد نياز تمام كشورهاي جهان به مدت يك ميليون سال كافي است.

آيا ميدانستي هر عنكبوت تار ويژه خود را دارد و هيچگاه تارهاي آنها به هم شبيه نيست.

آيا ميدانستي که اگر در يك سال هيچ يك از نسلهاي يك جفت مگس نر و ماده از بين نروند ، حجم مگسهاي متولد شده با حجم كره زمين برابر ميشود.

آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد.

آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست.

آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است.

آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد.

آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.

آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.

.آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.

آيا ميدانستي که هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمترعبور كند.

آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد انسان است.

نوشته شده توسط پرستو در 20:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم خرداد 1387

آیا با قانون هشتاد بیست آشنا هستید؟

سلام دوستان شاید چندین بار موضوع ۸۰/۲۰ را شنیده باشید، به نظر من ارزش دهها بار شنیدن و مطالعه را دارد، در متن زیر خلاصه ای از بحث ۸۰/۲۰ آورده شده است، امیدوارم کمال استفاده را ببرید.

در سال ۱۹۰۶ یک اقتصاددان ایتالیایی به نام ویلفر دو پارتو در حین تحقیق راجع به توزیع ثروت در ایتالیا متوجه شد که ۸۰% ثروت کشورش در دست ۲۰% افراد است، او ۲۰% بانفوذ و ثروتمند را، اقلیت مهم و بقیه ۸۰% جمعیت جامعه را اکثریت کم اهمیت نامید، بسیاری از محققان این پدیده را در امور تخصصی خود مورد بررسی قرار دادند و به نتایج مشابه جالبی رسیدند.

پیشتاز مدیریت کیفیت، دکتر ژوزف جورانکه در سال ۱۹۴۰ در آمریکا می زیست، یک اصل جهان شمول را شناسایی کرد و آن را به پارتو نسبت داد، او این اصل را اصل پارتو یا قانون ۸۰/۲۰ نامید.

قانون مذکور یکی از مفیدترین مفاهیم موجود در زمینه مدیریت و زندگی است، به مثال های زیر توجه کنید:

۸۰% سود شما مربوط به ۲۰% از محصولات یا خدمات شماست.

۸۰% بیماران دچار ۲۰% بیماری ها می شوند.

۸۰% انبار شما از ۲۰% لوازم شما پر است.

۸۰% تصادفات مربوط به ۲۰% جرایم رانندگی است.

۸۰% شاخص سهام نربوط به ۲۰% شرکت هاست.

۸۰% مشکلات پرسنلی سازمان شما مربوط به ۲۰% کارکنان است.

جمله طلائی:

۸۰% موفقیت شما مربوط به ۲۰% از فعالیت شماست.

ما اغلب افرادی را می بینیم که در تمام مدت کار می کنند، اما ظاهرا” کار زیادی انجام نمی دهند، اما انجام یک یا دو کار اصلی را به بعد موکول می کنند.

قاعده کلی ۸۰/۲۰ می تواند به عنوان یک یادآوری روزانه در خدمت شما باشد و به ما یادآور شود که ۸۰% زمان و انرژی خود را بر ۲۰% آنچه واقعا” مهم است متمرکز کنیم.

بدین منظور قبل از شروع هر کاری از خود بپرسیم: “آیا این کار در زمره ۲۰% مهم است یا ۸۰% کم اهمیت؟

منبع : نپ تیم و با تشکر از م ۵۹

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم خرداد 1387

حاضر جوابی ها

روزی من و دو تا از پسرهای همکلاسی ام در دانشگاه مشغول گفتگو در مورد نشریه دانشجوییمان بودیم که پاترول کمیته انضباطی از راه رسید و به ما گیر داد. طرف پرسید شما چه نسبتی با هم دارید؟ یکی از آن پسرها جواب داد:" نسبت دو به یک!!"

***
یکی از پسرهای همکلاسی در جمعی از دانشجویان داشت از خودش تعریف می کرد و ضمن صحبت هایش گفت:" شخصیت و متانت همین طوری از من می ریزد." بلافاصله گفتم:" فکر کنم همه اش ریخته!!"

***
پسری در خیابان به دختر خاله ام گفت:" من را هم می گذاری لای کلاسور با خودت ببری؟" دختر خاله ام جواب داد:" نه، آخر چند نفر دیگر لایش هستند، می افتند!!"

***
یک زمانی یکی از خواهرهایم سرتاپا تیپ سبز زده بود و آن یکی لباسهایش را با رنگ زرد ست کرده بود.
روزی باهم رفته بودند بیرون که دوتا پسر به آنها می رسند و یکیشان می گوید:" آدم با دیدن شما یاد خربزه می افتد!" یکی ازخواهرهایم سریع می گوید:" بهتر ازاین است که با دیدن شما یاد خر و بز بیفتد!!"

***
در اصفهان، کنار زاینده رود قدم می زدیم. چند پسر ۱۸-۱۷ ساله داشتند گل کوچک بازی می کردند. یکیشان به من گفت:" می آیی بازی؟" گفتم:" مگر پست خالی دارید؟" گفت:" تو بیایی، خونه خالی هم داریم!"

شماهم از حاضرجوابی های خود و اطرافیانتان بنویسید.

منبع : یادداشت های یک دختر ترشیده

 

نوشته شده توسط پرستو در 14:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

حکايت (درفضيلت سيرت و صورت )

زنی ناشزه گريبان شوی همی گرفت و همزمان گوش او همی کشيد که انبان زر بگشای تا بدان وسيلت پوست صورت همی کشم که دستمزد طبيب بسيار است و مخارج درمان بی شمار

شوی که از مخارج تاتوی ابروان و تزريق لبان و کاشت موی و پيلينگ روی مسبوق می بود و هزينه ساکشن چربی بدست اطباء غربی بر دوش او سنگينی می نمود ، در انديشه فرو رفت و با خويش همی گفت :

              در شگفتم زين همه مکر و دغل                          کرده زيبا جمله اعضا با عمل

              آنکه بودی در نظر زشت وعبوس                        گشته نيکورخ بسان نو عروس

او خيرگی به نهايت برد و چون شوی به مرز خفقان رسانيد، گريبان او رهانيد و به او فهمانيد که اگر حاجتش روا نگرداند از چنگش رها نتواند.

شوی دست تامل بر محاسن مبارک برکشيد و سر در جيب تفکر فروهمی برد، که گناه او به درگاه حق چه بوده است که عذابی اليم برو گشوده است.

در اين حال ندا آمد که اگر چشم دل می گشودی وبا خردمندان مشورت می نمودی اکنون اسير بلا نبودی و آسوده و راحت می غنودی

               هرکه عقلش را دهد بر دست حس                     گر طلا باشد بگردد همچو مس

               گر دهی ميدان به نفس بوالهوس                       کس نباشد غير حق فرياد رس

حکما گفته اند آنکه سيرت بر صورت برتری دهد فرشته است و آنکه صورت و سيرت توامان ارج نهد آدميست و آنکه صورت بر سيرت مرجّح داند ، ابليس است.

               سيرت و صورت دلا با هم نکوست                 خوش بود وقتی که می اندر سبوست

لاجرم آنکه سيرتش زيباست، اگر صورت نکو گرداند خداوند کار او صواب می داند و گرنه عملش به هيچ خواند و او را از درگاه خويش براند.

 

نویسنده : ساسان برمکی

 

نوشته شده توسط پرستو در 16:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

خاطرات يك دانشجوي دم بخت!!!



دوشنبه اول مهر: امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه: امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:لابد ايشان خواب بودن!؟ من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

چهارشنبه: امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

جمعه: امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

سه هفته بعد شنبه: امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

سه شنبه: امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه: امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي شوم؛ اما من قبول نمي*كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه: امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميدم كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم!

منبع: روزانه


نوشته شده توسط هستی در 0:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

و خداوند آدم را از خاک آفرید !


من اشتباه کردم بینندگان محترم ...

همش تقصیر شکلاته با این پستای مسخره اش ... منو ببخشین


نوشته شده توسط پرستو در 14:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

آیا میدانستید ؟ !

آيا ميدانستيد كه پل خواجو در زمان سلاطين صفويه در اصفهان ساخته شده است ؟

آيا ميدانستيد كه گوش و بيني در تمام طول عمر انسان در حال رشد ميباشد و بزرگتر ميشود ؟

آيا ميدانستيد كه نام پايتخت قرقيزستان بيشکک است و مساحت آن از استان کرمان کمتر است ؟

آيا ميدانستيد كه بيش از صد ميليــــــــارد کهکشان تا به اکنون در جهان شناسايي شده اند ؟

آيا ميدانستيد که اسب ماده سي دندان و اسب نر سي و شش دندان دارد ؟

آيا ميدانستيد که سياره اورانوس پانزده قمر ? ماه ? دارد ؟

آيا ميدانستيد که زمين از حيث بزرگي پنجمين و از حيث فاصله با خورشيد ، سومين سياره منظومه شمسي است؟

آيا ميدانستيد که کنگوکينشاسا همان کشور زئير ميباشد ؟

آيا ميدانستيد که زهر مار کبری بيشتر بر روی مراکز تنفسی اثر کرده و باعث خفگی صيد می‌شود ؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هستی در 8:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

گروه 99 را مي شناسيد ؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.

روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »

پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»

پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»

پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!

پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند:
آنان زياد دارند اما راضى نيستند.
تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند!
اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

منبع

نوشته شده توسط پرستو در 11:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم فروردین 1387

یک داستان زن پسند

زن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در حالی که سعی می کرد نشانی فرستنده را پشتِ پاکت بخواند ، دکمه های مانتویش را باز کرد و یک دستش را از مانتو بیرون آورد . بعد بسته را به دستِ دیگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روی جارختی پشت در آویزان کرد .
.آرام روی مبل نشست . پاکت را باز کرد و دید که ناشناسی شماره جدیدِ مجله «زنان» را برایش فرستاده است
آرام آرام مجله را ورق زد تا رسید به « صفحه مردان » . با بی میلی نگاهی به عنوانِ مطلبِ این شماره انداخت . نظرش را جلب کرد : « یک داستانِ زن پسند »
از سرِ کنجکاوی خواست شروع کند به خواندنِ داستان اما برای لحظه ای چشم از صفحه برداشت و در خیالاتش غوطه ور شد ...
صدای گریه بچه به گوشش رسید . گفت : « اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟ »
مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : « فکر کنم خیس کرده . »
زن گفت : « خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟ » ...
مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .
زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنه خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .
زن گفت : « مواظب باش نچکه ! »
مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .
زن دماغش را گرفت و گفت : « خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد ! »
مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .
زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : « به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن 8909739 » « به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین ... »
زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .
مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنه بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .

منبع


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پرستو در 20:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386

طوطی سخنگو خيانت زنی را فاش کرد

صاحب يک طوطی، وقتی که حيوان دست آموزش جيغ کشيد که "عاشقت هستم، گری"، از خيانت دوست دخترش باخبر شد.

بر اساس گزارشها، سوزی کالينز چهار ماه بود که همکار سابقش، "گری" را در آپارتمانی در شهر ليدز ملاقات می کرد که با دوست پسر خود، کريس تايلر در آن زندگی می کرد.

سؤظن آقای تايلر به اين رابطه ظاهرا پس از آن آغاز شد که زيگی، طوطی اش هنگامی که خانم کالينز تلفن موبايل خود را جواب داد، گفت: "سلام گری!"

علاوه بر اين، طوطی هروقت که اسم گری در برنامه های تلويزيونی برده می شد، صدای بوسه و عشقبازی را تقليد می کرد.

خانه تازه

به گزارش روزنامه های بريتانيا، آقای تايلر که سی ساله و برنامه نويس کامپيوتر است، يک سال بود که با دوست دخترش زندگی می کرد اما پس از اينکه با او رودررو شد و درباره سؤظنش توضيح خواست، خانم کالينز به رابطه خود اقرار کرد و خانه مشترکشان را ترک کرد.

آقای تايلر همچنين از طوطی خاکستری آفريقايی خود دست کشيد زيرا اين پرنده هشت ساله همچنان نام گری را صدا می زد و حاضر نمی شد از تقليد صدای دوست دختر سابقش دست بردارد.

او گفت: "من از ترک سوزی، پس از کاری که او انجام داده است متاسف نيستم. اما رد کردن زيگی واقعا دل من را شکست."

"من با تمام وجود عاشقش بودم و واقعا دلم برايش تنگ می شود اما شنيدن صدای او که آن نام را دائم تکرار می کرد، برايم مثل شکنجه بود."

خانم کالينز که بيست و پنج ساله است، گفت: "من به کاری که کرده ام افتخار نمی کنم اما مطمئنم که کريس، پيش از هرکس ديگری تاييد می کند که ما با هم مشکل داشتيم."

زيگی حالا از طريق يک فروشنده محلی پرندگان، خانه و سرپناه تازه ای پيدا کرده است.


 

نوشته شده توسط پرستو در 1:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

روز زن را چگونه گذراندید؟



خدا لعنت کند هر کسی که این روز زن را اختراع کرد. بدبختی خودمان کم بود٬ این هم به آن اضافه شد. من نمیدونم چند روز در سال را روز زن انتخاب کرده‌اند؟ من که حسابی قاطی کرده‌ام. یک روز٬ روز مادر است. یک روز٬ روز زن است. یک روز٬ روز تولد خانم است. یک روز تولد سالگرد ازدواج است. یک روز٬ روز والنتاین است. یک روز٬ روز هشتم مارس است که روز برابری حقوق زنان است.
من از ترس اینکه مبادا این روزهای عزیز را فراموش کنم و خدای نکرده بخاطر سهل انگاری مورد مواخده قرار نگیرم و جنگ و دعوایی نشود و لنگه دمپایی به ملاج ما نخورد٬ همه این روزهای مهم را در تقویم دیواری خانه‌مان٬ یک علامت ضربدر قرمز زده‌ام و از یکروز قبل با خودکار روی کف دستم علامتهایی میگذارم تا خرید هدیه برای عیال عزیز و دلبند را فراموش نکنم.
دیروز میدانستم که علامت قرمز بر روی تقویم٬ یعنی اعلام خطر٬ یعنی خطر جنگ و دعوا٬ یعنی خطر اصابت دمپایی و کاسه و بشقاب و ملاقه های دوربرد ٬ یعنی خطر قهر حاج خانم و انزوای سیاسی٬ یعنی خطر تصویب قطعنامه های متعدد علیه اینجانب٬ ونهایتا تحریم‌ و تنبیه‌های همه‌‌جانبه و بالاخص خوابیدن بر روی کاناپه.

بهرحال٬ با دیدن علامت قرمز بر روی تقویم٬ شصتم با خبر شد که باید خبرهایی باشد. صبح زود از خواب بیدار شدم و لباسهایم را پوشیدم و برای خرید هدیه از خانه بیرون زدم. از فروشگاه عطر و ادکلن فروشی٬ یک ادکلن زنانه خریدم که قیمتش سه رقمی بود و آنجای آدم را می‌سوزاند ولی چاره‌ای نبود. مگر چاره‌ای دیگر هم بود؟ مگر همین پارسال نبود که مرا بجرم خرید عطر شابدوالعظیمی از فروشگاه BAY ٬ مورد بازجویی و شکنجه قرار دادند و نزدیک بود جان به جان‌آفرین تسلیم نمایم؟

خلاصه٬ ادکلن را خریدم و به مغازه گلفروشی رفتم و یک دسته گل بسیار بزرگ سفارش دادم که بیشتر شبیه دسته گل تشییع جنازه بود. آخه دو سال پیش بخاطر هدیه یک شاخه گل به همسر عزیز و دلبندم نزدیک بود از پنجره به بیرون پرتاب شوم که امدادهای الهی به کمکم آمد و مرا نجات داد. از آن روز تصمیم گرفتم موقع خرید گل٬ هرچه گل و درخت و درختچه و علف توی مغازه گلفروشی هست را یکجا سفارش دهم.

خلاصه سرتان را درد نیاورم٬ گل و ادکلن را خریدم و شاد و خندان به خانه برگشتم. خیالم راحت بود که دیگر هیچ عذر و بهانه‌ای در کار نیست و همه چیز و خوب و مرتب پیش خواهد رفت. اما زهی خیال باطل. همین که به خانه رسیدم دیدم توی آپارتمان ما٬ تظاهرات شده. عیال عزیز و دلبند به همراه مادر و خواهران عزیز و دلبندش پلاکارد گرفته‌اند و بمناسبت هشت مارس و احقاق حقوق زنان٬ بین اتاق خواب و آشپزخانه در حال راهپیمایی بودند و علیه مردها شعار میدادند. همین که مرا دیدند طنین شعارهایشان بلندتر شد و تبدیل به جیغ‌های فرابنفش گردید.
جلو رفتم و با حالتی رومانتیک دسته گل و ادکلن را جلو بردم و گفتم: عزیزم٬ تولدت مبارک!
آخه من نمیدانستم که هشتم مارس٬ روز تولد زن نیست بلکه روز مبارزه زنان است. من علامت قرمز را در تقویم دیده‌بودم و حدس میزدم لابد یا روز تولد عیال است یا تولد مادرش
حالا تا اطلاع ثانوی باید روی کاناپه بخوابم .

برگرفته از وبلاگ ملاحسنی

پی نوشت : 8 مارس روز جهانی زن مبارک باد
نوشته شده توسط پرستو در 22:52 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم اسفند 1386

مجازاتهای عجیب برای مجردین

امروزه بسیاری از مردم زندگی مجردی را بیشتر میپسندند و هیچ مجازات و تنبیهی برای آنها در بر ندارد ولی در دوران قدیم مجازاتهای عجیب و گاه خنده داری برای مجردین وضع میشد از این قبیل که در فرانسه قدیم ازمجردها نوعی مالیات بنام مالیات سولتاکس وصول میشد این مالیات آنقدر سنگین بود که مجردها برای اینکه این مالیات را پرداخت نکنند ترجیح میدادند ازدواج کنند .

در اسپارت یا یونان قدیم هر مجردی را که ازدواج نمی کرد برهنه نموده و به همراه مامورین وارد خیابانها و کوچه ها میکردند تا به این ترتیب رسوای خاص و عام شود .
در مصر قدیم مجردها را سالی سه بار زیر شلاق میگرفتند و هر سه مرتبه صد ضربه شلاق به او میزدند و بسیاری از مجردین از ترس این مجازات در آخرین لحظه تصمیم به ازدواج میگرفتند .

ولی مجازات زنان در روم بسیار جالب و هوشمندانه بوده است. در روم قدیم اگر زنها ازدواج نمی کردند و یا ناز و کرشمه می آمدند و شرایط سنگینی برای ازدواج قائل میشدند به دستور سزار اوگوست از استعمال هر گونه جواهرات و زینت آلات در سر و گردن منع می شدند.

منبع:

پي نوشت: خدايا شكرت هزار مرتبه شكرت كه حالا از اين خبرا نيست!!!

 پی نوشت پرستو : چرا من باید همیشه عزیزانم رو با اشتباهاتم برنجونم ؟ هستی منو ببخش

 

مزایای مجرد بودن / با خوندن این مطلب جور مجازات هم می کشید !

چگونه دختران مجرد را تشخیص دهیم ؟! / اینم مطلبی برای مردانی که می خواهند مزدوج شوند !

 

نوشته شده توسط در 14:27 |  لینک ثابت   •